|
|
|
|
|
ميگوييد: «جدايي از او براي من مهم نيست، فقط ميخواهم بدانم چرا چنين تصميمي گرفته؟ از من چه ديده؟ ما كه با هم خوب بوديم. يعني همه آن حرفها دروغ بود؟» مفهوم بخش دوم سئوالتان دقت كنيد «چرا ديگر دوستم نداري؟» از اين سئوال متداولتر و توامان احمقانهتر نميشود! توجه كنيد : در طول يك رابطه احساسات دو طرف نسبت به هم تغيير ميكند. و يكي از طرفين احساسش به ديگري ضعيفتر ميشود و طبيعتا به طرف قوي رابطه تبديل ميشود! براي آنكه بفهميد در اين شرايط سئوال «چرا دوستم نداري؟» چقدر احمقانه است خودتان را بگذاريد جاي او. فرض كنيد دختر يا پسري كه هيچ حسي را در شما بيدار نميكند و حتي قادر نيستيد چند قدم با او در خيابان راه برويد و همصحبتي اش را تحمل کنيد، از شما بپرسد «چرا دوستم نداري؟» جواب شما به او ميتواند پاسخ همان كسي باشد كه شما همچنان صميمانه دوستش ميداريد و از خودتان ميپرسيد: چرا او اين حس را ندارد؟ ــ مهمترين روش فراموشي، يافتن يك نفر ديگر در اوج دردهاي جدايي از معشوق است. من توصيه نمي کنم امـــــا . . . ــ چند ماه پس از ترك كامل او يكهو به سرتان نزند «حالا كه همه چيز بين ما تمام شده يك زنگي بزنم و به عنوان دوستي قديمي احوالش را بپرسم.» خودتان ميدانيد كه با اين جمله، خودفريبي ميكنيد. عمل خطايتان را با تغيير مفهوم «نياز شنيدن صداي او» به «يك احوالپرسي دوستانه» در ذهنتان مخفي ميكنيد! كافي است تماس بگيريد و با كله پرت شويد به همان موقعيت دردآور هفتههاي اول جدايي! ـ از همه اينها گذشته... هيچ زني (و البته مردي) در دنيا پيدا نميشود كه نتوان دورياش را با چند تا آسپرين تحمل كرد (به قول وودي آلن) پس: بيخود از عشقهايتان افسانه نسازيد! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 13 خرداد1386ساعت 0:25 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 28 اسفند1385ساعت 19:35 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
يه بوس
( یلدا ) شبه تولدت
کردم
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 9 اسفند1385ساعت 18:48 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
تا اطلاع ثانوی
عاشقی
تعطیله دیگه |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 26 دی1385ساعت 10:37 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
چشم من از دوريت هم ارغواني ، هم ترستمنتظر مانده بيايي طفلكي خوش باور است من كجا و تو كجا چه روزگار مبهمي ست فكر و ذهنم پيش تو، فكر تو جاي ديگر است آن گل سرخي كه دادي دست من پژمرد ، مرد هر چه گل دادم به تو در دستهايت پرپر ست هيچ چيزي كاش ننويسم برايت بعد از اين به گمانم هر چه كه من مي نويسم بدتر است |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 13 دی1385ساعت 11:38 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
|
.... سلام پاييز روبه پايان است .... و يلدا نزديک .... در طولاني ترين شب سال ... زيبا ترين شب را برايتان آرزو مي کنم .... شادي ... سلامتي ... و عشق قرين لحظه لحظه هاي زندگيتان .... آرزو هاي دوستانه ام بي هيچ در خواستي تقديمتان ... کافي است پس از خواندن يادداشتم .... لبخندي کوچک بر گوشه لبتان بنشيند .... در آن صورت من خوشبخت ترين انسان زمين خواهم بود .... با هرچه عشق با هرچه احترام ... شبهاي روشن و پر از ستاره ها .. تقديمتان ... بدرود بدرود.... (یادم رفت بگم شب یلدا رو خیلی دوست دارم هم واسه یلدا بودنش و هم واسه تولدم بهم تبریک نمیگی؟ ) |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 28 آذر1385ساعت 18:0 توسط مسعود
|
|
||
|
|
|
|
![]() |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 5 آذر1385ساعت 10:43 توسط مسعود
|
|
||